بر کوی مستان برگذر

مارا خدا از بهر چه آورد ؟_شور و شر

دیوانگان را می کند زنجیر او دیوانه تر

ای عشق شیخ بوالعجب ،آورده جان را در طرب

آری ، در آ هر نیمشب برجان مست بیخبر

ما را کجا باشد امان ؟کز دست عشق این آسمان

مانده است اندر خر کمان چون عاشقان زیر وزبر

ای عشق ،خونم خورده ای ،صبر وقرارم برده ای

از فتنه روز و شبت پنهان شدستم چون سحر

در لطف اگر چون جان شوم ،از جان کجا پنهان شوم

گر در عدم غلطان شوم اندر عدم داری نظر

ما را که پیدا کرده ای ،نی از عدم آورده ای؟

ای هر عدم صندوق تو ،ای در عدم بگشاده در

هستی خوش و سرمست تو ،گوش عدم در دست تو

هر دوطفیل هست تو،برحکم توبنهاده سر

کاشانه را ویرانه کن ،فرزانه را دیوانه کن

و آن باده در پیمانه کن ، تا هردو گردد بیخطر

ای عشق چست معتمد، مستی سلامت می کند

بشنو سلام مست خود ، دل را مکن همچون حجر

چون دست او بشکسته ای ، چون خواب او بربسته ای

بشکن خمار مست را بر کوی مستان برگذر

/ 1 نظر / 16 بازدید
متین

ممنون از لطفت... بازم بهم سر بزن...