|
عسلستان |
کاری کن , زبان شعر من پر ز آوازهای دلداران شود
پر بکش بر دشت فکرم بی هراس روزنی بگشا که سخت تابان شود
راه یابد بر زمین تشنه ام ابر گردد , قطره باران شود
بال بگشا در درون سینه ام آسمان صاف من طوفان شود
دیده بگشا در شب مستانه ام تا شبم در روز تو پنهان شود
بند بند بی هراس بودنم در کنار بودنت بیجان شود
کینه را دور کن ز من ای تکیه گاه قلب پاکم جای عیاران شود
تو که هستی ؟ با تداوم در برم راز بگشا تا دلم عریان شود [ جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٤ ب.ظ ] [ فروزان ]
چون دو زاویه متقابل به راس وقتی به هم رسیدیم از هم دور شدیم در پشت تلاش بودن از هم گفتیم و از هم دور شدیم نقطه تماسمان مماس بر باریکه ذهنمان خاطره ای دور را تداعی میکرد چقدر برای به خاطر آوردنش تلاش کردیم و باز از همدور شدیم حال آنچه مارا به هم وصل می کند همان نقطه است که دارد در طول خط محو میشود دیگر چیزی یاد اوری نمی شود حتی در طی روزهای اندوهبار بی هم بودن [ جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠٤ ب.ظ ] [ فروزان ]
دست به قلم نمیبرم تا حرفی بزنم تا کسی تعریفم کند تا کسی از فضل ودانشم به عجب آید اصلا چرا لفظ قلم خونه خودمه دلم میخواد هوار بکشم آخه بابا خسته شدم حرف دلم که حرف نیست آهه آهی بلند و نمیتونم آه بکشم ادبی نیست کسی نگاشم نمی کنه خب نکنه دلم میخواد برم برم یه جایی یه جایی که هیچ کس منو پیدا نکنه خودمم نتونم آدرسشو بد م به کسی میخوام تنها باشم تنهای تنها ولی میدونم سر یک روز میام همین جا طاقت تنهایی رو هم ندارم سر در گمم خودم را گم کرده ام سالهاست اینو میگم کسی به من کمک نمیکنه چه کنم؟؟؟؟ [ پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥٠ ق.ظ ] [ فروزان ]
|
|